يكى از دلايل برترى امير المؤمنين على عليه السّلام اين است كه پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم احكام ولايت على عليه السّلام را با احكام ولايت خويش يكسان قرار داده  پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم است. فرمود:« من كنت مولاه فعلى مولاه»« هر كه من مولاى اويم پس على مولاى اوست» و نيز اين فرمايش:« من آمن بى و صدقنى فليتول على بن ابى طالب بعدى، فان ولايته ولايتى، و ولايتى ولاية الله. هر كس به من ايمان آورده و مرا تصديق كرده است، بايد پس از من ولايت على بن ابى طالب عليه السلام را بپذيرد چرا كه ولايت على عليه السلام ولايت من است و ولايت من ولايت خداست.» [8]

وهمچنين پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم حكم دشمنى با على بن ابى طالب عليه السلام را  به مثابه دشمنى با خود بيان داشته است، آن حضرت خطاب به على عليه السلام است:« عدوك عدوى، و عدوى عدو الله»« دشمن تو دشمن من و دشمن من دشمن تو است» [9].

وهمچنين پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم حكم كرد كه هر كه با على عليه السّلام بجنگد، چنان است كه با من جنگيده است آن حضرت خطاب به على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام است فرمود:« انا حرب لمن حاربتم و سلم لمن سالمتم» و همچنين اين فرمايش ايشان خطاب به على عليه السلام« يا علي! حربك حربى و سلمك سلمى»« جنگ تو جنگ من و صلح تو صلح من است» [10] و ميان خودش و او در هيچ امرى تفاوتى قائل نشد و در باره بغض و دوستى با على عليه السّلام نيز به همين گونه حكم كرد. در اين مورد احاديث بيشمارى وارد شده است از قبيل:

« ما بال اقوام يبغضون عليا، من ابغض عليا فقد ابغضنى و من فارق عليا فقد فارقنى» چگونه است كه بعضى به على بغض مى‏ورزند، هر كس به على بغض بورزد به من بغض ورزيده و هر كس از على جدا شود از من جدا شده است. [11]

پاره‏اى از روايات كه در اين باره به صورت واضح و گسترده رسيده و رجال حديثى شيعه و سنى همگى بالاتفاق آنها را از پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم نقل كرده‏اند، عبارت‏اند از: امير المؤمنين على عليه السّلام به همراه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم سرپرستى حوض (كوثر) را عهده‏دار است، [12] او لواى حمد را در پيش روى پيامبر به سوى بهشت خواهد برد، [13]او قسمت‏كننده بهشت و دوزخ است،  [14]و هم اوست كه در قيامت به همراه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم از پلكان منبرى كه به خاطر او براى بازگشت (به سوى خدا) نصب شده، بالا مى‏رود و پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بر فراترين پله آن و امير المؤمنين على عليه السّلام يك پله پايين‏تر از ايشان و پيامبران صلوات اللَّه عليهم در پله‏هاى پايين‏ترمى‏نشينند. آن گاه وى فرا خوانده مى‏شود و جامه ديگرى بر او پوشانده مى‏شود. [15]

هيچ كس از پل صراط نمى‏گذرد مگر اينكه از جانب امير مؤمنان على بن ابى طالب عليه السّلام جواز رهايى از آتش داشته باشد. [16]

در آن روز فرزندان او كه همان ائمه معصومين عليهم السلام ، اصحاب اعراف هستند. [17]

امام جعفر صادق عليه السّلام است كه مى‏فرمايد: به خدا سوگند اگر على بن ابى طالب (صلوات اللَّه عليه) آفريده نمى‏شد، براى فاطمه دختر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم همتايى از ميان مردم نبود.[18]

و اين سخن ايشان كه مى‏فرمايد: «با اينكه يوسف فرزند يعقوب پيامبرى صديق مى‏باشد، و تا ابراهيم خليل عليه السّلام همه نياكانش پيامبربودند، ولى به خدا سوگند پدرم امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السّلام از او برتر بود».

و سخن ايشان آن‏گاه كه در باره امير المؤمنين على عليه السّلام از ايشان پرسيده شد كه «جايگاه على عليه السّلام نسبت به پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم چگونه بود؟» ايشان فرمود: «ميان او و پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم جز مقام رسالت، هيچ برترى ديگرى نبود». [19]مانند اين روايت از پدر ايشان، امام محمد باقر و از امام كاظم و امام حسن عسگرى عليهم السّلام نيز نقل شده است.

در آثار و اخبار مشهور همه امامان تصريح شده است كه «اگر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و امير مؤمنان على بن ابى طالب عليه السّلام نبودند، خداوند نه آسمان و زمين را مى‏آفريد و نه بهشت و دوزخ را» [20] اين مطلب برترى پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و على عليه السّلام را مى‏رساند.

اهل سنت از طريق جابر بن عبد اللَّه انصارى و ابو سعيد خدرى (رحمهما اللَّه تعالى) از پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم روايت مى‏كنند كه ايشان فرمود:

 «على برترين انسانهاست». [21] و اين عبارت در موضوع مورد اختلاف نصّى صريح است.

از عايشه روايت شده كه روزى پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود: «سرور عرب را به پيش من فراخوانيد». عايشه عرض كرد: «مگر شما سرور عرب نيستيد؟» ايشان فرمود: «من سرور آدميانم و على عليه السّلام سرور عرب است». [22]

ايشان على عليه السّلام را در برترى بر مردم برابر خود قرار داد و ميان خود و او واسطه‏اى قرار نداد، از اين نظر او در فضيلت با پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم‏برابر است.

از جابر بن عبد اللَّه انصارى روايت كرده‏اند كه او مى‏گفت:

«على عليه السّلام سرور انسانهاست و در اين مورد جز كافر كسى ترديد نمى‏كند». [23]

صاحب ينابيع از موفق بن احمد خوارزمى از ابو ايوب انصارى نقل مى‏كند:

هنگامى كه رسول‏اللَّه صلى الله عليه و آله در بستر بيمارى بود، فاطمه بر بالين او آمده و مى‏گريست. پيغمبر به او فرمود: « يا فاطمة إن لكرامة اللَّه إياك زوجتك من أقدمهم سلما و أكثرهم علما و أعظمهم حلما إن اللَّه تعالى اطلع إلى أهل الأرض اطلاعة فاختارني منهم فبعثني نبيا مرسلا ثم اطلع اطلاعة فاختار منهم بعلك فأوحى لي أن أزوجه إياك و أتخذه وصيّا».«اى فاطمه! از كرامت‏هاى پروردگار به تو اين است كه همسر تو را كسى قرارداد كه در اسلام از همه مقدم‏تر و عملش از همه زيادتر و صبر و بردباريش از همه بيشتر مى‏باشد. به درستى كه خداى بزرگ به اهل زمين نظرى افكند، پس از ميان آن‏ها مرا برگزيد و به پيغمبرى مرسل مبعوث نمود. دوباره نظرى افكند، آنگاه همسر تو را از ميان آنان برگزيد و تزويج شما را به من وحى كرد و نيز او را وصى من قرار داد.» «[24]» ابن مغازلى نقل مى‏كند كه پيغمبر در ادامه فرمود: «اى فاطمه! به ما اهل‏بيت هفت خصلت عطا شده كه به هيچ كس ديگرى تا كنون عطا نشده است و كسى نيز هرگز آن را درك نمى‏كند:

1. افضل پيامبران از ما است و او پدر تو مى‏باشد؛

2. وصى ما بهترين اوصيا است و او شوهر تو است؛

3. شهيد ما بهترين شهدا است و او حمزه عموى تو است.؛

4. كسى كه داراى دو بال است و هر وقت بخواهد در بهشت پرواز مى‏كند از ماست و او جعفر پسر عموى تو است؛

5. دو سبط و دو سيد جوانان اهل بهشت از ما مى‏باشند و آن‏ها فرزندان تواند؛

6. به آن خدايى كه جان من در دست او است مهدى اين امت، همان كسى كه عيسى بن مريم پشت سر او نماز مى‏گذارد، از ما است و او از اولاد تو مى‏باشد.»[25] ابراهيم ابن محمد حموينى در فرائد دنباله اين حديث را چنين نقل مى‏كند كه پيغمبر بعد از نام مهدى (عج) فرمود: «پس از اين‏كه زمين پر از ظلم و فساد شود او زمين را پر از عدل و داد مى‏كند. اى فاطمه! محزون مباش و گريه نكن كه خداوند از من بر تو رحيم‏تر و مهربان‏تراست، و اين به خاطر موقعيت تو در قلب من مى‏باشد؛

7. به تحقيق تو را به همسرى كسى تزويج نموده كه از حيث حسب از همه بزرگتر، از حيث نسب از همه گرامى‏تر، نسبت به رعيت از همه مهربان‏تر، به مساوات از همه عادل‏تر و به قضاوت بين دو نفر از همه بيناتر است.» [26].

در مورد ويژگى‏هاى اميرالمؤمنين عليه السلام فقط كافى است به بيان آنچه ديگران درباره ايشان گفته‏اند، پرداخت. به عنوان نمونه به موارد ذيل توجه شود:

1. ابن ابى‏الحديد در شرح نهج البلاغه و محمد بن طلحه شافعى در مطالب السئول از عمر بن عبد العزيز اموى كه در زهد و تقوى زبان زد و سرآمد اهل زمان خود بود نقل مى‏كنند: «بعد از پيامبر، در اين امت احدى را نمى‏شناسم كه از على ابن ابى‏طالب پارساتر باشد.»

2. ملا على قوشچى در كتابش مى‏گويد: «عقول عقلا درباره على عليه السلام مات و مبهوت است زيرا او بر گذشتگان و آيندگان قلم كشيد.» وى اضافه مى‏كند كه «شنيدن حالات على عليه السلام و وضع زندگانى او هر آدمى را متحير مى‏كند.»

3. عبداللَّه رافع مى‏گويد: روزى به هنگام افطار به خانه اميرالمؤمنين عليه السلام رفتم. كيسه مهر شده و سر بسته‏اى برايش آوردند. چون كيسه را باز كردم، آرد سبوس دارى كه پوسته‏هاى آن را نگرفته بودند در آن يافتم. على سه كف دست از آن آرد را در دهان خود ريخت و جرعه آبى نيز بالاى آن نوشيد. سپس خداى را شكر نمود و سر كيسه را دوباره مُهر نمود. علت را پرسيدم كه يا على! چرا دوباره آن را مهر كردى؟ ايشان فرمود:

چون حسن و حسين عليهما السلام به من محبت مى‏ورزند، مى‏ترسم روغن زيتون و يا شيرينى با آن مخلوط نمايند و نَفسِ على از خوردنش لذت برد. به همين دليل على جلو نفس خود را از خوردن غذاهاى لذيذ مى‏گيرد تا مغلوب نفس نگردد.[27]

4. امام على عليه السلام در آخرين شب عمر خود به امام حسن گفت: بگذاريد مردم بيايند و اگر سؤالى دارند قبل از اين‏كه به من دسترسى نداشته باشند بپرسند. صعصعه از ايشان پرسيد دليل افضل بودن شما بر آدم چيست؟ امام در پاسخ گفت: آدم از گندم منع شده خورد، در حالى كه همه چيز برايش مهيا بود ولى على هرگز گندم نخورد.[28]

5. سليمان بلخى در ينابيع المودة، محمد بن طلحه شافعى در مطالب السئول، خطيب خوارزمى در مناقب و طبرى در تاريخ خود از سويد بن غفله نقل نموده‏اند:

 «روزى خدمت اميرالمؤمنين عليه السلام رسيدم، ظرف ماست ترشى كه بوى ترشيدگى آن به مشام مى‏رسيد، همراه با قرص نان جوين خشكيده سبوس دارى در دست ايشان ديدم.

نان به قدرى خشك بود كه شكسته نمى‏شد و اميرالمؤمنين عليه السلام آن را با زانوى خود مى‏شكست، و در همان ماست ترش نرم مى‏كرد و مى‏خورد. ايشان به من نيز تعارف كرد و من گفتم روزه هستم. ايشان فرمود: از حبيبم پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه هر كس روزه باشد و ميل به طعامى پيدا كند و براى خدا از آن نخورد، خداوند از طعام‏هاى بهشتى به او بخوراند.» سويد گفت: دلم به حال على عليه السلام سوخت و به فضّه، خادمه آن حضرت كه در نزديك من بود، گفتم: از خدا نمى‏ترسى كه سبوس جو را نمى‏گيرى و برايش نان مى‏پزى؟ فضه به خدا سوگند خورد كه خودش مرا منع كرده تا سبوس آن را نگيرم. سپس امام از من پرسيد: به فضّه چه مى‏گفتى؟ برايشان توضيح دادم. آنگاه امام گفت پدر و مادرم فداى رسول‏اللَّه صلى الله عليه و آله باد كه سبوس طعامش را نمى‏گرفت و از نان گندم سه روز سير نخورد تا از دنيا رفت- كنايه از تأسى ايشان به پيغمبر است.

6. موفق بن احمد خوارزمى و ابن مغازلى در مناقب نقل مى‏كنند: روزى در دوره خلافت امام على عليه السلام برايش حلواى شيرينى آوردند. ايشان قدرى با انگشت از آن حلوا برداشت، بو كشيد و فرمود: چه خوش رنگ و خوش بو است! اما از طعم آن خبر ندارم (يعنى تا كنون حلوا نخورده است). گفتم: يا على! مگر حلوا بر شما حرام است؟ فرمود:

حلال خدا حرام نمى‏شود ولى چگونه راضى شوم كه شكم خود را سير كنم، در حالى كه در گوشه و كنار مملكت، شكم‏هاى گرسنه وجود دارد؟

7. خوارزمى از عدى بن ثابت نقل مى‏كند: روزى براى آن حضرت فالوده آوردند. آن حضرت جلو نفس خود را گرفت و از آن نخورد.

8. در شب نوزدهم ماه مبارك رمضان سال چهلم هجرى، يعنى همان شبى كه به دست ابن ملجم فرق مباركش شكافته شد، افطار را ميهمان دختر خود ام كلثوم بود.[29]

ام‏كلثوم در سفره افطارى اش مقدارى نان، شير و نمك گذارده بود. امام با كمال علاقه‏اى‏كه به دخترش داشت، با ناراحتى فرمود: نديده‏ام دخترى به پدرش اين قدر جفا كند! ام‏كلثوم پرسيد: پدر جان مگر چه كرده‏ام؟ امام گفت: آيا تاكنون ديده‏اى كه در سفره پدرت دو نوع خورشت باشد؟ سپس از او خواست يكى را بردارد. ام كلثوم بر حسب علاقه پدرى، نمك را برداشت تا شير براى پدرش در سفره باقى بماند، ولى امام از او خواست تا نمك را بگذارد و شير را بردارد. آنگاه امام چند لقمه نان و نمك خورد و فرمود: «در حلال دنيا حساب و در حرام آن عذاب و عقاب وجود دارد.» «[30]»

9. لباس پوشيدن امام بسيار ساده و بى‏آلايش بود. ابن ابى‏الحديد در شرح نهج‏البلاغه، ابن مغازلى- فقيه شافعى- و امام احمد حنبل در مسند نقل كرده‏اند: لباس آن حضرت از پارچه درشت بافت (زبر) بود كه به پنج درهم خريده بود. تا آنجا كه ممكن بود لباسش را وصله مى‏كرد. اغلب وصله‏ها از پوست و يا ليف خرما بود. كفشش نيز از ليف خرما بود.

10. محمد بن طلحه شافعى در مطالب السئول و سليمان بلخى در ينابيع المودة آورده‏اند: حضرت على عليه السلام در دوره خلافتش آنقدر به لباسش وصله زده بود كه پسر عمويش عبداللَّه بن عباس به ايشان اعتراض نمود. سپس حضرت در پاسخش فرمود:

آنقدر وصله روى وصله زده‏ام كه از وصله زننده خجالت مى‏كشم. على را با زينت دنيا چكار! چگونه به لذتى كه فانى و به نعمتى كه بقا ندارد دل خوش كرده و خوشحال باشم؟

ديگرى به ايشان ايراد مى‏گرفت كه در عين خلافت چرا جامعه وصله دار مى‏پوشى؟

حضرت فرمود: «اين جامه‏اى است كه دل را خاشع مى‏گرداند، كبر را از انسان دور مى‏كند و مؤمن به آن اقتدا مى‏كند.»

11. محمد بن طلحه شافعى در مطالب السئول و خوارزمى از ابن اثير آورده‏اند:

لباس على و غلامش يكسان بود. هر جامه‏اى كه مى‏خريد دو ثوب  يك شكل و يك قيمت مى‏خريد. يكى را خود و ديگرى را به غلامش قنبر مى‏داد. ولى لباس‏هاى خوب وزيبا را براى يتيمان و بيوه زنان مى‏برد.

12. مذاكرات ضرار بن ضمره و معاويه بسيار مفصل است. متن كامل اين مذاكرات در تذكرة خواص الامه، ينابيع المودة و نيز در شرح نهج البلاغه ابن ابى‏الحديد آورده شده است. قسمت پايانى اين مذاكره اختصاص به امام على عليه السلام دارد كه ضرار در حضور معاويه مى‏گويد: «در شبى تار، على را ديدم كه محاسنش را به دست گرفته و چون مار گزيده‏اى بخود مى‏پيچد. با حالت حزن و اندوه مى‏گريست و مى‏گفت: اى دنيا! به سراغ ديگرى برو، غير از من كس ديگرى را بفريب و مغرور نما، كه من فريب تو را نخواهم خورد. بدان جهت كه عمر تو كوتاه، خطر تو بسيار و عيش تو بسيار اندك است. مدتى است كه تو را سه طلاقه نموده‏ام و ديگر اميد بازگشتى به تو نيست. آه از كمى زاد و توشه و دورى سفر و وحشت راه.» با آن همه قساوت قلب، عداوت، دشمنى و كينه‏اى كه معاويه نسبت به آن حضرت داشت، پس از شنيدن سخنان ضرار در شرح حال امام على عليه السلام، بى‏اختيار گريه كرد و گفت: « رحمه اللَّه أبا الحسن لقد كان واللَّه كذلك». «خدا رحمت كند ابا الحسن را، واللَّه و به تحقيق كه همين گونه است.» «[31]» او در جاى ديگرى گفت: « عقمت النساء أن تلدن مثل علىّ ابن ابي‏طالب. زنان عالم از زاييدن فردى چون على ابن ابى‏طالب عليه السلام عقيم‏اند.» «[32]»

13. زهد اميرالمؤمنين عليه السلام از افاضات ربانى است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به وى بشارت داده است. محمد بن يوسف گنجى شافعى در كفايت الطالب از عمار ياسر حديثى نقل مى‏كند كه پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود: « إن اللَّه قد زيّنك بزينة لم يزين العباد بزينة أحبّ إلى اللَّه منها زينك بالزهد في الدنيا و جعلك لا ترزأ منها شيئاً و لا ترزأ منك شيئاً و وهب لك حبّ المساكين فجعلك ترضى بهم أتباعاً و يرضون بك إماماً فطوبى لمن أحبّك و صدق فيك و ويل لمن أبغضك و كذب عليك فأما من أحبّك و صدق فيك فأولئك جيرانك في دارك و شركاؤك في جنتك و أما من أبغضك و كذب عليك فحقّ على اللَّه أن يوقفه موقف الكذّابين يوم القيامة».«خداوند تو را با زهد در دنيا به زينتى آراسته است كه هيچ كدام از بندگان بدان زينت نشده‏اند. زيرا در نظر حق تعالى هيچ چيز در دنيا بهتر از زهد نيست. نه تو از لذايذ دنيوى بهره بردى و نه دنيا توانست تو را به استخدام خويش در آورد. خداوند تو را به دوستى نيازمندانى موفق گردانيد كه راضى و معتقد به امامت توشدند. من از كسانى كه از امامت تو پيروى نمودند خرسندم. خوشا به حال آنان كه تو را دوست داشته و تصديق نمودند، و واى به حال دشمنان و تكذيب كنندگانت. آنان كه تو را دوست داشتند و تصديق كردند، در بهشت برين همسايه‏هاى تو خواهند بود و در كاخ با عظمت و با شكوه تو در بهشت مصاحب تو مى‏باشند. بر خدا لازم است تا آنانكه با تو دشمنى ورزيدند و تو را تكذيب كردند، روز قيامت آن‏ها را در جايگاه دروغگويان قرار دهد.» «[33]» به خاطر وجود همين زهد و ورع امام بود كه او را امام المتقين مى‏خواندند. اولين بار شخص خاتم الانبيا صلى الله عليه و آله او را با اين لقب خواند و بارها تكرار نموده و به جامعه معرفى كرد، ابن ابى‏الحديد در جلد دوم شرح نهج البلاغه، حافظ ابو نعيم در حلية الاوليا و مير سيد على همدانى در مودة القربى از انس بن مالك روايت مى‏كنند: روزى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله به من گفت: آب وضو براى من بياور. پس از وضو گرفتن دو ركعت نماز بجاى آورد و سپس فرمود: « يا أنس أول من يدخل عليك من هذا الباب هو امام المتقين و سيّد المسلمين و يعسوب المؤمنين و خاتم الوصيّين و قائد الغر المحجّلين»«اى انس! اول كسى كه از اين در وارد شود امام المتقين و سيد و سرور مسلمانان، پادشاه مؤمنان (يعسوب ملكه زنبور عسل را گويند)، خاتم اوصيا و كشاننده دست و پاى روسفيدان به سوى بهشت است.» «[34]» انس بن مالك گويد در دل گفتم خدايا! اين تازه وارد را مردى از انصار قرار ده، كه ناگهان على عليه السلام از در وارد شد. سپس رسول‏اللَّه با حالتى شاد و خندان برخاست و به استقبال او رفت، دست در گردنش انداخت، او را بوسيد و عرق رويش را پاك كرد. على گفت: يا رسول‏اللَّه صلى الله عليه و آله! امروز كارى براى من مى‏كنى كه قبلًا نمى‏كردى. رسول‏اللَّه صلى الله عليه و آله گفت: چرا نكنم؟ حال آن‏كه تو از جانب‏من، رسالت مرا به خلق خدا خواهى رساند و صداى مرا به آن‏ها خواهى شنواند و نيز بعد از من آنچه را كه مورد اختلافشان باشد بيان خواهى كرد. با اين توضيحات، اگر صحابه ديگرى داراى اين اندازه كمال و تقوى بود آيا بازهم پيامبر اسلام، على عليه السلام را امام المتقين مى‏خواند؟ ليكن از اختصاص اين عنوان به امام على عليه السلام در مى‏يابيم كه زهد و تقواى ايشان قابل مقايسه با ديگران نمى‏باشد.[35]

به طور خلاصه امام علي عليه السلام در روز كارتاريخ براي بشريت نمونه بوده وخواهد بود.

بناربراين حضرت امام علي عليه السلام مصداق بارز واتم :

1- - از نظر علم: اميرالمؤمنين باب علم پيامبر است و عالم به ظاهر و باطن اولين و آخرين است و دشمنان همه اقرار كرده‏اند.

2-از نظر شجاعت: حرف اول در جبهه‏هاى جهاد مى‏زده و پيامبر به‏فرمان الهى فرماندهى را به اميرالمؤمنين مى‏سپرده است.

3-از نظر ايثار: در ليلة المبيت در شب هجرت به‏جاى پيامبر خوابيد و جان خود را سپر بلاى جان پيامبر قرار داد.

4-از نظر صبر: هنگامى كه به خانه‏اش حمله شد، به‏خاطر حفظ اسلام در عين قدرت صبر پيشه كرد و شمشير نكشيد.

5-از نظر كمك به فقرا: آيات زيادى چون آيه اطعام و ولايت و ... در شأن ايشان نازل شد.

6- از نظر تقوى: هرگز سياست بازى را بر اصول ترجيح نداد و هرگز از اصول عدول نكرد.

7- از نظر خلوص: خالصاً لوجه اللَّه ... اطعام مى‏كرد إِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ.[36]

جهاد مى‏كرد، از حق خود مى‏گذشت، خلافت مى‏كرد، هدفش فقط جلب رضايت خدا بود (بقره 207 و 265).

8- از نظر زهد: هرگز يك وعده غذاى كامل با يك خورشت آن هم نمك نخورد! و دنيا را سه طلاقه كرد.

9-... و در هر كمالى هيچ مانندى نداشت كه با او مقايسه شود.[37]

شهادت امام علي در خانه خدا

على عليه السلام مردى بود كه دنيا تلخى‏هاى بسيارى به او چشانيد. مصيبت از پى مصيبت و اندوه پس از اندوه به ايشان روى آورد و در طول زندگى خويش، هم از بيگانه و هم از آشنا، نامردمى‏ها ديده است. كسانى كه اصلًا قابل قياس با وى نبوده‏اند را بر خود مسلط ديده و بر على عليه السلام، فرزندان و عشيره‏اش حكومت نموده و مسلط شدند.

حتى كسانى كه خود، پاى بند دين و مذهب نبوده‏اند او را سب نموده و كافر و بى‏نماز مى‏خواندند. سر انجام  پس از گذشت زمان كوتاه، صبح روز نوزدهم ماه رمضان سال چهلم هجرى در مسجد كوفه در سر نماز به دست بعضى از خوارج ضربتى خورده و در شب 21 همان ماه شهيد شد.

پس از او فرزندانش يكى يكى به تيغ ستم كشته شده و حريم او به اسارت رفته، نوادگان و عموزادگانش از هر سوى تحت تعقيب قرار گرفتند و در هر كجا كه به چنگ افتادند: قتل، حبس، شكنجه و آزار در انتظارشان بود روح شان ويادشان گرامي باد.